ذبيح الله صفا

1319

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بگو ترا بكدامين عمل دهند نجات * چو كار با كرم افتد بهانه بسيارست ز درگهت بجفا سر نمىكشد مجذوب * به خاك پاى تو اقرار بنده اقرارست * دردمندان تو از درد دوا يافته‌اند * زهرنوشان تو از زهر شفا يافته‌اند عاشقان چشم نياز از همه‌جا دوخته‌اند * تا كه گم‌كردهء خود را همه‌جا يافته‌اند سالها گشته مقابل مه و خورشيد بهم * تا دو آيينه ز يك نور و ضيا يافته‌اند طاق ابروى تو بر اهل نظر حق دارد * قبلهء راست ازين قبله‌نما يافته‌اند وقت مرغان گلستان قناعت خوش باد * كه ز بىبرگى خود برگ و نوا يافته‌اند با بتان مطلب خود را به زبان عرض مكن * تا گذشته است بخاطر بادا يافته‌اند خاكسار در ميخانهء دل شو مجذوب * دردمندان همه زين خاك شفا يافته‌اند * صبح شد ساقى بده جامى كه باز * شد درى بر روى ما از غيب باز شيشه را پر مى كن و عبرت بگير * از تماشاى سپهر شيشه‌باز پيش مستان شيشهء خالى ز مى * بىصفا باشد چو روى بىنماز چون صراحى آنچه دارى صرف كن * تا دهندت باز و باشى سرفراز گر بسازى با قناعت همچو من * كارها سازى به حكم كارساز ره بزاهد بسته‌اند از چارسو * دلق و تسبيح و ردا و جا نماز كى شود بىكاهش تن دل قوى * شمع كى بر خويش بالد بىگداز شيشهء دل را بدست عشق ده * تا شوى ايمن ز سنگ حرص و آز خاكسارى پيشه كن مجذوب‌وار * تا شوى پيش جوانان سرفراز * از دامن خود دست كشيديم گذشتيم * از غير تو مردانه بريديم گذشتيم ديديم گرانى همه از خاك‌پرستيست * چون شعله سر از خاك كشيديم گذشتيم